تبلیغات
فازمتر

به نام خدا

فازمتر

¯ سوال

سه شنبه 19 دی 1385

سلام

این چند روزه باز زدم تو نخ کتابهایی تکراری و مهربون خوندم ......نشستم روز امتحان مبانی هنرم سه کتاب زویا پیرزادو خوندم ......همیشه عاشق داستانهاش بود همه ی داستانهاش چه بلندا چه کوتاه ها.....خدایی این بشر خیلی تیز هوشه حتی از من  هم بیشتر .....همه ی داستانهاش عالیه ..... تو وبلاگ یکی از دوستان به یه سوالی برخورد کردم اونم این بود که چرا کتاب میخونی ؟؟؟ یه کم به خودم فکر کردم .....گفتم چون عاشق کتاب خوندنم .....چون تا کتاب بزرگ شدم .....چون همه ی خاطرات قشنگم با کتاب بودن ......کتاب دنیاس ......هر کتابی دنیاس .... واسه این میخونم چون دوست دارم دنیا ها رو بشناسم  ......دنیاهایی رو که دیگرون ساختن ببینم ....چون دوست دارم بخونم و از جمله های زیباشون لذت ببرم .....دوست دارم بخونمو مجذوب کلمه ها بشم ...... چون ایمان دارم که کلمه ها هم میتونن معجزه کنن ......وقتی که بشینن روی کاعذ ......اینقدر زیبا میشن که نگو ......دوست دارم همه  چیزو بخونم .......خوندن خیلی قشنگه ......کتاب هم قشنگه ........وقتی هم این دو تا مکمل هم باشن .....واسه ای خودش یه دنیاس.......

این چیزا یهویی خودشون ریختن بیرون .....ببخشید دیگه .....راستی من خیلی خوشحالما امروز هر جا که رفتم اینو گفتم ......

موفق باشی مهربون

نوشته شده در سه شنبه 19 دی 1385 و ساعت 06:01 ق.ظ توسط : نهال
ویرایش شده در - و ساعت -



¯ سوال

سه شنبه 19 دی 1385

سلام

این چند روزه باز زدم تو نخ کتابهایی تکراری و مهربون خوندم ......نشستم روز امتحان مبانی هنرم سه کتاب زویا پیرزادو خوندم ......همیشه عاشق داستانهاش بود همه ی داستانهاش چه بلندا چه کوتاه ها.....خدایی این بشر خیلی تیز هوشه حتی از من  هم بیشتر .....همه ی داستانهاش عالیه ..... تو وبلاگ یکی از دوستان به یه سوالی برخورد کردم اونم این بود که چرا کتاب میخونی ؟؟؟ یه کم به خودم فکر کردم .....گفتم چون عاشق کتاب خوندنم .....چون تا کتاب بزرگ شدم .....چون همه ی خاطرات قشنگم با کتاب بودن ......کتاب دنیاس ......هر کتابی دنیاس .... واسه این میخونم چون دوست دارم دنیا ها رو بشناسم  ......دنیاهایی رو که دیگرون ساختن ببینم ....چون دوست دارم بخونم و از جمله های زیباشون لذت ببرم .....دوست دارم بخونمو مجذوب کلمه ها بشم ...... چون ایمان دارم که کلمه ها هم میتونن معجزه کنن ......وقتی که بشینن روی کاعذ ......اینقدر زیبا میشن که نگو ......دوست دارم همه  چیزو بخونم .......خوندن خیلی قشنگه ......کتاب هم قشنگه ........وقتی هم این دو تا مکمل هم باشن .....واسه ای خودش یه دنیاس.......

این چیزا یهویی خودشون ریختن بیرون .....ببخشید دیگه .....راستی من خیلی خوشحالما امروز هر جا که رفتم اینو گفتم ......

موفق باشی مهربون

نوشته شده در سه شنبه 19 دی 1385 و ساعت 06:01 ق.ظ توسط : نهال
ویرایش شده در - و ساعت -



¯ کله کدو

سه شنبه 9 آبان 1385

كله‌كدو

كله‌كدو گفت شرط میبندم نمی‌توانی
                                                                                                                               این قصه را بنویسی و وسط‌های قصه

گریه‌ات نگیرد. من گفتم شرط می‌بندم

تو نمی‌توانی این قصه را بشنوی و آخر

سر نخندی. من شرطم را باختم.

مثل همیشه. كله‌كدو اما، شرطش را

برد. مثل همیشه.

 

عیدی خپل به من می گوید: « كله‌كدو». آبجی منیژه می گوید: « تو‏‏ هم كله‌كدو هستی و هم گوش دراز». می گوید: « تو خری. یه خر گامبوی بوگندو.» مادرم می گوید من خوشگل ترین بچه‌ی عالم هستم و تنها كله‌ام كمی بزرگ است. مادرم راست نمی‌گوید. می‌خواهد من ناراحت نشوم. خودم می‌دانم كه هم كله‌ام بزرگ است و هم گوش‌هام. تازه، زبانم هم می‌گیرد. وقتی می‌خواهم یك كلمه به منیژه بگویم آن قدر طول می‌كشد كه خودم هم خسته می‌شوم، چه برسد به منیژ. من پدر ندارم. پدرم سه تابستان پیش مرد.

 

ظهر یكی از این مگس‌های گنده‌ی سبز رنگ را كشتم. هی می‌نشست روی دماغم، روی سرم، روی چشم‌هام. كشتمش و بعد سنجاق سر موهای آبجی منیژه را كردم توی شكمش. منیژه گفت: «قاتل! آدم‌كش!» داشت موهاش را شانه می‌زد كه این را گفت. موهای منیژ تا پشت زانوهاش بلندند. بلند و صاف و نرم و طلایی. یعنی نه خیلی طلایی، كمی طلایی. وقتی می‌خواهد موهاش را شانه بزند می‌نشیند و آن‌ها را می‌اندازد روی دامنش و بعد شانه‌شان می‌زند؛ انگار دارد گربه‌ی عیدی خپل را روی زانوهاش ناز می‌كند. منیژه هیچ وقت نمی‌گذارد من موهاش را شانه بزنم. می‌گوید دست‌های من كثیف است. می‌گوید بروم موهای خودم را شانه كنم، اما من مو ندارم. یعنی موهام همیشه كوتاه است. خیلی كوتاه. باز گفت: « چرا كشتی‌ش؟ آدم‌كش! » می‌خواستم بگویم: « آخه هی می‌رفت تو چش و چالم. تازه، مگس كه آدم نیست.» اما نگفتم. هزار سال طول می كشید تا این چیزها را بگویم.

 

شب ها من پیش آبجی منیژه می خوابم. روی بام. منیژه هفتاد و پنج تا ستاره دارد.  من چهل و دوتا. تا یك ستاره ی جدید پیدا می‌كنیم آبجی زود آن را برمی‌دارد برای خودش. منیژه‌ همه‌ی ستاره‌های گُنده و پرنور را برداشته است برای خودش. شب‌ها وقتی می‌خواهیم بخوابیم من توی تاریكی یواشكی موهاش را می‌گذارم توی دهانم. منیژه دوست ندارد با زبانم با موهاش بازی كنم. اگر بفهمد موهاش را گذاشته‌ام توی دهانم می زند توی كله‌ام و تا سه روز با من حرف نمی‌زند. تازه، بعد از سه روز می‌گوید تا دوتا از ستاره‌هایم را به او ندهم آشتی نمی‌كند. برای همین است كه روز به روز ستاره های من كم‌تر می‌شوند و ستاره های منیژ زیادتر. دست خودم نیست، من موهای منیژ را بیش تر از هر چیزی توی این دنیا دوست دارم. یعنی اول موهای منیژ را دوست دارم، بعد مادرم را، بعد . . . نه، اول مادرم را دوست دارم، بعد موهای منیژ، بعد خود منیژ بعد ستاره‌ها. بعضی وقت ها چند تا گل یاس از توی باغچه می چیند و می گذارد لای موهاش. یك بار گفتمش: « منیژ، كاش من یاس بودم. خوش به حال یاس‌ها.»

 

دیروز عصر منیژه با دفتر مشق‌اش محكم زد توی سر عیدی خپل. عیدی به من گفته بود منگل و منیژ هم محكم زد توی سرش و گفت منگل خودش است و آن گربه‌ی زشت دُم بریده‌اش. گربه‌ی عیدی از روز اول دم نداشت. یعنی دمش خیلی كوتاه بود. هیچ كس نمی داند كی دمش را بریده اما عیدی می‌گوید كار غلام سگی است. من كه چیزی نمی‌دانم. یعنی من  هیچ چیز نمی‌دانم. من فقط بلدم نان یا یخ بخرم. یعنی پول‌ها را می‌دهم به عباس‌آقا و او هم نان‌ها را می‌گذارد توی دستم اما من برای این كه دست‌هام نسوزند آن‌ها را می‌گذارم روی سرم. تا برسم خانه كله‌ام آتش می‌گیرد. بس كه نان‌ها داغ‌اند. یخ را هم وقتی می‌خرم می‌گذارم توی سرم اما تا برسم خانه نصفش آب شده و پیراهنم خیس خیس می شود. به جز این‌ها من هیچ كاری بلد نیستم. حتی بلد نیستم ستاره هایم را بشمارم. ستاره هایم را همیشه منیژ می شمرد. من حتی نمی‌دانم منگل یعنی چه. اما لابد حرف خوبی نیست. عیدی می‌گوید چون گوش‌هام و كله‌ام بزرگ است چیزی نمی‌دانم. به همین خاطر است كه بعضی وقت ها می‌روم جلو آینه می‌ایستم و زل می‌زنم به كله‌ام، به گوش‌هام، به موهام. گاهی چشم هام را می‌بندم و دست‌هام را از دو طرف به كله‌ام فشار می‌دهم و فشار می‌دهم و فشار می‌دهم  تا از درد نزدیك است جیغ بزنم اما نمی‌زنم. هزار بار این كار را كرده‌ام تا كله‌ام كوچك‌تر شود. نمی‌شود.

   

 

توی آفتاب حیاط دراز كشیده‌ام و زل زده‌ام به چراغ‌های رنگی بالای سرم. آبی، سرخ، سبز، زرد. جیب‌های شلوارم را پُر از سنگ كرده‌ام. مادرم توی آشپزخانه دارد ظرف می‌شوید. منیژ توی مهتابی جلو آینه نشسته و دارد ابروهاش را كوتاه می‌كند. برای آن پدرسگ. زیر لب آوازی می‌خواند كه من آن را خوب نمیشنوم. بس كه گنجشك ها سر و صدا می‌كنند. از این جا كه من نگاه می‌كنم موهای منیژ توی نوری كه از آینه‌ی توی دستش می‌تابد به آنها برق میزند. چند گربه توی آفتاب باغچه كنار من خوابیده‌اند. هزارتا گنجشك هم لا‌به‌لای شاخه‌های درخت كُنار جیك جیك می‌كنند اما من هرچه نگاه می‌كنم حتی یكی از آن‌ها را هم نمی‌توانم ببینم. همیشه فكرمی‌كنم چه‌طور گربه‌ها می‌توانند توی این سروصدا بخوابند؟ دست می‌كنم توی جیبم و یكی از سنگ‌ها را بیرون می‌آورم. از سروصدای گنجشك‌ها دارم دیوانه می‌شوم. نور خورشید صاف افتاده است توی چشم‌هام و به همین خاطر وقتی سنگ را پرت می‌كنم به سمت یكی از چراغ‌ها و حباب‌ سرخ آن خرد می‌شود نمی‌توانم شكستنش را ببینم. یكی از گربه‌ها با صدای شكستن چراغ از خواب می‌پرد و می‌رود لای بوته های یاس. گنجشك‌ها هم فقط برای لحظه‌ای ساكت می‌شوند اما باز شروع می‌كنند به جیغ كشیدن. چند سنگ دیگر هم از جیبم بیرون می‌آورم و این بار آنها را پرت می‌كنم سمت حباب های زرد، سبز، آبی، نارنجی. منیژ جیغ می‌زند: « دیوونه شدی، خره؟»

 

مادرم میگوید وقتی فردا شب برای بردن عروس آمدند من بروم توی زیر‌زمین. می‌گوید شگون ندارد با آن كله‌ی گنده‌ام راه بیفتم دنبال عروس. مادرم راست می‌گوید. خودم از نرگس خانم شنیدم که به مادرم می‌گفت من نباید شب عروسی توی دست و پایشان باشم. روی بام خوابیده‌ایم و آسمان آن قدر سیاه است كه انگار ستاره‌ها ده برابر شده‌اند. این آخرین شبی است كه منیژ خانه‌ی ما می‌خوابد. منیژ می‌گوید قول می‌دهد شب‌های جمعه من را ببرد امامزاده داود زیارت.  باد خنكی از سمت رودخانه می‌آید و موهای منیژ را می‌ریزد توی صورتم.  منیژ چیزهای دیگری هم می‌گوید اما من به حرف‌هاش گوش نمی‌دهم. نمی‌خواهم گوش بدهم. صورتم را برمی‌گردانم و از لا‌به‌لای موهاش به چراغ‌های رنگی توی حیاط نگاه می‌كنم. بعضی چراغ‌ها خاموش‌اند. یعنی حباب شان شکسته است. چراغ‌ها انگار آدم‌هایی که دارشان بزنند، از سیم برق آویزان‌اند. منیژ می‌گوید اگر پسر خوبی باشم فردا شب همه‌ی ستاره‌هاش را می‌دهد به من. این را كه می‌گوید نگاهم می‌كند و می‌خندد. من چند تار مویش را می‌گذارم توی دهانم واز لای موهاش زل می‌زنم به ستاره‌ها. ستاره‌ها انگار نورشان كم می‌شود و بعد زیاد می‌شود و باز كم می‌شود. توی تاریكی منیژ دست می‌كشد روی كله‌ام، روی گوش هام، روی چشم هام و من بی خودی، مثل آن وقت‌ها که منیژه با من قهر می‌کرد، بغض می‌کنم تا چشم‌هام خیس می‌ شوند، تا ستاره‌ها انگار غرق می‌شوند توی آب.   

 

سه شب بعد که منیژ می‌آید خانه‌مان همین که در را باز می‌کنم و چشمم به موهاش می‌افتد، پاهام بی‌خودی مثل بال‌های مگس شروع می‌کنند به لرزیدن. گوش‌هام داغ می‌شوند و سرم گیج می‌رود. می خواهم بگویم «موهات چی شدند، منیژ؟» اما زبانم نمی‌چرخد. توی دل فحش می‌دهم به زبانم و کله‌ام و گوش‌هام. منیژه کله‌ام را می‌بوسد و گوش‌هام را ناز می‌کند و می‌رود سراغ مادرم. حتما کار آن داماد پدرسگ است. برمی‌گردم توی حیاط و می‌نشینم لب حوض. صدای حرف‌ها و خنده‌ی منیژ و مادرم را از توی اتاق می‌شنوم اما نمی‌خواهم گوش بدهم. زل می زنم به عکس خودم که توی حوض افتاده و بعد دست‌هام را می‌گذارم روی کله‌ام و فشار می‌دهم. فشار می‌دهم و فشار می‌دهم و فشار می‌دهم تا کله‌ام از درد می‌خواهد بترکد. بعد یکهو چشمم می‌افتد به چند نقطه ی پرنور توی حوض. به چند ستاره که انگار رفته‌اند ته حوض شنا کنند اما بعد غرق شده‌اند و مرده‌اند و دیگر نمی توانند از جاشان تکان بخورند.

مصطفی مستور

http://www.mostafamastoor.com/kalekadoo.htm

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 9 آبان 1385 و ساعت 06:10 ق.ظ توسط : نهال
ویرایش شده در سه شنبه 9 آبان 1385 و ساعت 06:10 ق.ظ



¯ آرزو

جمعه 21 مهر 1385

zamani khodavand az laye setarehaye shabi mahtabgon,khandid va be adam goft : farzandam,arezoyi kon! adam goft : sarvaram,be man ghalbi ata kon ke agar pare pare shod,hamchenan dost bedarad.khodavand farmod:in arezo nist,muhebatist ke man be hameye farzandanam dadeam.sar dar gariban foru kon va peidayash kon va az an pas montazere havades bash,zira ghalbe salem khodkhah ast va vajehaye eshgh o khodkhahi az yekdigar migorizand. be to muhebati ata shode va muhebat,masuliyat miavarad... adam goft : be man rohi ata kon ke kaenat ra dar bar girad.va khodavand farmod : rohe har kas be andazeyz darkist ke az kaenat darad va ta ranji nabashad darki nist.farzandam,az ranj natars,ranj ra shokrgozar bash ta be edrak beresi.chon ta be edrak naresi,be shenakht nemiresi.farzandam,rohat ra dar aghosh nagir chon joz khodat,chize digari ra nakhahad shenakht.parvazash bede va bogzar beravad va dost bedarad.bogzar beravad va hatta motenafer shavad.chon ta siahi nabashad,sepidi jelve nemikonad.farzandam,be donbale in muhebat boro,vali movazeb bash!be muhebat ke residi,be masuliyat niz residehei.adam goft:be man cheshmani bede ke bederakhshand.khodavand farmod:cheshmsne to,ayeneye darone to hastand.daronat agar shekaste bashad,cheshmanat bi forughand va movazeb bash ke cheshmane bi forugh jaraghe ie dar chante nadarand ta be cheshme digari hadie konand o dost biafarinand.cheshmane zibaye to ra man ba labkhande khod afaridam.be aseman labkhand zadam va cheshmane to dar dastanam royidand.farzandam,cheshmane to ghdratmandand va az ghodrat miderakhshand.cheshmane to guyaye gohare daronat hastand va shenasandane gohar,masuliate tost...... adam goft:khodavanda,to kisti?       va khodavand khandid o goft : man pedare to hastam,madare to hastam,sarparaste to hastam.farzandam,man khodaye to hastam.khodayi ke agar aheste be janebash biayi,shetaban be janebat khahad shetaft.khodayi ke be khod mikhanad kasi ra ke az vey roy bargardande.man por az ghalb o roh o cheshmane derakhshanam.mara dost bedar,be andazeye yek hezaromi ke man dostat daram,ke har kas in yek hezarom ra dasht,ensanash namidand.farzandam,man khodaye to hastam.faramosh nakon ke khodaye bozorgi dari,hatta agar kenare chobeye dar istade bashi.farzandam,man khodaye to hastam...........khodayi ke dostat darad,be andazeie ke faghat khoda mitavanad dashte bashad.

نوشته شده در جمعه 21 مهر 1385 و ساعت 03:10 ق.ظ توسط : لیلا
ویرایش شده در سه شنبه 25 مهر 1385 و ساعت 07:10 ق.ظ



¯ آسمون

شنبه 8 مهر 1385

to havaset be kare khodete,dari zendegi mikoni.joz kare khodet va zendegiye khodet ham

na chizi mibini,na chizi mishnavi!

khoda dare az sorakhe asemon negat mikone,

khaste mishe,fut mikone,baad miad.

baad mikhore to soratet,toye mohat.vali to hes nemikoni,chon joz kare khodet va zendegiye khode,

na chizi mibini,na chizi mishnavi!

khoda dare az sorakhe asemon negat mikone,narahat mishe,gerye mikone.baron miad.done done ghatrehaye baron mirize roye soratet,mohato khis mikone.vali to hes nemikoni.chon joz kare khodet va zendegiye khodet,

na chizi mibini,na chizi mishnavi!

khoda dare az sorakhe asemon negat mikone.maat mimone,naomid mishe,dige negat nemikone,

va to na sanginiye negahesho hes kardi,

va na fahmidi ke asemon kheyli vaghte vasleh khorde!!!!

 

نوشته شده در شنبه 8 مهر 1385 و ساعت 03:09 ق.ظ توسط : لیلا
ویرایش شده در شنبه 8 مهر 1385 و ساعت 04:09 ق.ظ



¯

چهارشنبه 29 شهریور 1385

سلام

می خوام دوستمو معرفی کنم.کسی که قراره از این به بعد توی وبلاگ بنویسه .

راستش از اول قرار بود با هم شروع کنیم و با هم هم ادامه بدیم اما یه اتفاقاتی بوجود اومد که نشد.اما حالا قراره من و لیلا دو تایی با هم بنویسیم .لیلا خیلی قشنگ می نویسه یعنی فوق العاده مینویسه .من همیشه جلو نوشته هاش کم میارم .میدونم که شما هم اگه بخونین مثل من عاشقش نوشته هاش میشین.

موفق باشین دوستان

نوشته شده در چهارشنبه 29 شهریور 1385 و ساعت 03:09 ق.ظ توسط : نهال
ویرایش شده در - و ساعت -



¯ نامه

دوشنبه 20 شهریور 1385

سلام

میخوام  بنویسم برای تو،لیلای عزیز 

سه روزه که رفتی امادلم یک دنیا تنگه .میخوام بگم که با من چیکار کردی ...... اما واقعا چیکار کردی، تو منو جادو کردی تو منو مست خودت کردی .

میخوام یه چیزی رو بهت بگم    من   با تو بزرگ شدم ،تو منو بزرگ کردی ،تو به من پا دادی ،تو یه دنیا رو به من شناسوندی ..... همه تمام این حرفا رو در باره ی پدر مادرشون میزنن اما اونا تواین قسمت زنگیم نبودن اونا همیشه منو آزاد گذاشتن تا خودم خودمو پیدا کنم

اما من شانس آوردم که با یه فرشته ای مثل  تو دوست شدم ....... میبینی دوستها چه قدر میتونن به هم کمک کنن ،چقدر میتونن به هم چیز یاد بدن ........ تو بهم یاد دادی همه چیزو ، خوندن ،دیدن ،نوشتن ،کشیدن......

دارم به قفسه ی کتابم نگاه میکنم .....اگه تو نبودی من اصلا کتاب نمیخوندم چه برسه به خریدنش........به میزم ......تقویم ۴۰چراغی که تو برام خریدی، کتاب سرگذشت لافکادیو  ،تو بهم دادی .....یادته دو تایی با هم تمام کتابهای سیلور اساین رو خوندیم  .....همه ی کتابهای پائولو که تو باعث شدی بخونم .....یادته هر کتابی رو که میخوندیم چه قدر با هم در بارش حرف میزدیم  ...... یادته سر راز داوینچی چقدر با هم کل کل کردیم ....... یادته سر صد سال تنهایی رو فصل آخرشو نخوندم  تورو مجبور کردم برام تعریف کنی ......یادته چند دفعه توی این چهار سال کتابهای زویا رو ازم گرفتی ،نه اینقدر زیاد شده که حسابش از دستمون در رفته هر بار هم که میخوندی کلی با همدیگه قلم زویا پیرزاد رو تحسین میکردیم ......

یادته همیشه دنبال یه فیلم درست و حسابی میگشتیم ....یادته داستان فیلم دیدنمون از کجا شروع شد....از اون روزی که تو رفتی فیلم بوتیک رو دیدی ....خیلی برات هیجان انگیز بود اینقدر جو گیر بودی که تمام فیلم نامه رو مو به مو برام تعریف کردی ..... بعدا که فیلمو دیدم متوجه شدم یک بار دیگه دیده بودم ......یادت میاد یه زمانی چه قدر فیلم گرین مایل رو دوست داشتیم ......فیلم فارست گامپ رو بگو .....یادت میاد همین امسال بود که چند تا فیلم از با حال دیدیم ....کلوز آپ بود که عاشقش شده بودی  من همش میگفتم آخه فیلم به این قدیمی چه جذابیتی میتونه برات داشته باشه ..... اما تو عاشق مخملباف و شخصیتش شده بودی .....یادته چه حالی میکردیم فیلمهایی رو ویدیدیم که مجوز پخش نداشتند......یادته سر فیلم ده چه حالی میکردیم که ما داریم فیلمی میبینم که اکران نشده ،فیلم کیارستمی ......اما چه زود گذشت .....خیلی زود گذشت ......خیلی....

من تو با هم دو تا دوست بودیم .دو تا دوست خوب ، مهربون ،خاطر خواه ،صبور ....

اما من با یه فرشته دوست بودم ......یه فرشته

نوشته شده در دوشنبه 20 شهریور 1385 و ساعت 12:09 ب.ظ توسط : نهال
ویرایش شده در - و ساعت -